۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

امروز "ندا" متولد می شود

امروز "ندا" متولد می شود! - سايه روان


سايه روان



ندا، ديشب تاوقتی از پای اينترنت بلند شوم، تصاوير تو را می ديدم. داشتم می رفتم روی پشت بام، ديدم تمام کانال های تلويزيون تو را نشان می دهند! تعجب نکردم، چون فردا روز تولد توست. روی پشت بام که فرياد می زديم "مرگ بر ديکتاتور" نديدمت، اما فهميدم روی پشت بام خانه روبرو ايستادهای؛ از روی صدايت شناختمت؛ محکم، خشمگين و عاشق. همانقدر عاشق که اين هفت روز برای کتک خوردن همه بچه ها در خيابان بی تاب می شدی و برای کمک کردن به پسرها و دخترهای باتوم خورده سر از پا نمی شناختی و نمی دانم چشم هايت از گاز اشک آور پر می شد يا...؟! اما محکم برمی خواستی و سنگ بعدی را محکم تر و خشمگين تر از قبلی پرتاب می کردی "می کشم، می کشم، آنکه برادرم کشت!".


وقتی توی کوچه ها می دويديم تا به محل مبارزه بعدی برسيم، تو جسورتر بودی و بی پرواتر. جلوی دانشگاه تهران تو را گم کردم؛ دنبالت می گشتم؛ چهره ها همه بسته شده بود، تا آنها را نشناسند؛ اما برای من، همه نگاه ها آشنا بود "در کنارم بايست!". هرگز فکر نمی کردم، تو بتوانی از آن مقنعه دست و پا گير و نفرت انگيز ابزار دفاع بسازی. مطمئن بودم هرگز در برابرش کوتاه نخواهی آمد؛ می خنديدی و می گفتی "آزادی، به هر بهايی" حتی اگر آن آزادی لحظه ای بيش نپايد. راست می گفتی، ديشب وقتی لحظه ای موهايت را آزاد کردی؛ همين جا، توی "اميرآباد"ه خودمون؛ لبخندت هزاران برابر زيبا شد.


بالاخره پيدايت کردم، تو را ديده بودم که چطور هر 16 آذر آن سوی ميله ها می ايستادی و از ته دل فرياد می زدی "ای مردم با غيرت، حمايت!، حمايت!"؛ "دانشجو می ميرد، ذلت نمی پذيرد". صدايت را می شناختم نه از ظرافتش؛ از خشمش! اينبار هم باز تو فرياد می زدی، اما اينسوی ميله ها "ما مردميم، نه خاشاک". در کنارت ايستادم اما صدايت از آنطرف ميله می آمد؟! و صدای گلوله هايی که نزديک می شد، گاردی ها رسيدند. پاهايم شل شد، قدمی به عقب. صدايت را شنيدم، چند متر جلوتر از من به سمت گاردی ها می رفتی "نترسيد، نترسيد، ما همه با هم هستيم"، دستم را گرفتی و محکم فشردی تا در کنار هم "ما" بودن را تجربه کنم؛ چيز عجيبی مثل جريان برق توی تنم سرازير شد. دست های تو اما هنوز زبری سنگ فرشهای خيابان جيحون را داشت که صبح می کنديم و پرت می کرديم.


ديشب شب تولد تو بود؛ اما چهره زيبايت همه را منقلب می کرد؛ اشک بود و بغض بود و خشم بود و شور بود و غرور ... همه در تدارک جشن بودند؛ همه دوستانت، همشهری ها، ايرانی ها؛ نه، انگار تو تيتر بی انکار همه اخبار جهان شدی. حتی آقازاده ها هم چنين جشنی را به خواب نمی ديدند. همگی اشک هايمان را پيشاپيش روان کرديم و خشم مان را در مشتهايمان می فشرديم بايد تا فردا صبر می کرديم تا برايت هديه ای بياوريم. همه سهيم بوديم. حتی تلويزيون های آنطرف مرز همه می دانستند!؟ چه جالب! تو هميشه از سانسور بيزار بودی؛ از اينکه خودت را، نامت را، جنسيتت را، حرفهايت را و ... را سانسور کنی، همين بود که ناگفته ها را با موسقيت بيان می کردی؛ و اينبار تو روی صفحه جلوی چشممان متولد می شوی. آنها تو را متولد می کنند، بارها و بارها و بارها... نه، نه! تو موافق نيستی؟! درست می گفتی، تو بايد خودت، خودت را متولد کنی. مادر و فرزند و ماما بودن سخت است؛ دردناک و خونين. تو هميشه به من می گفتی راهی غير از اين نيست، برای تولدمان نه قيم می خواهيم، نه ترحم، نه دلسوزی.

در چشمانت اما همان سؤال دائم باقی می ماند و هر بار که متولد می شوی سؤالت واقعی تر می شود، بی هيچ ترديدی نگاه خيره ات را به من می دوزی تا به يادم آوری که بهای آزادی مان سنگين خواهد بود؛ آماده ای؟؟؟


امروز باز به سراغ لباسهايم می روم، اينبار سرخ!!! آخرين رنگی که تو برايم برگزيدی. کول پشتی ام را پر می کنم، امروز برای تولدت می خواهم به خيابان "اميرآباد" بروم؛ می دانم تو را آنجا خواهم ديد. امروز تمام رژ لبهايم را بر می دارم، سرخ، سرخ، سرخ ... بايد همه رنگهايم را بردارم. تو می دانی که من خطاطم، نقاشم، نوازنده ام. امروز می خواهم روی تمام ديوارهای اميرآباد نام تو را بنويسم، طوری می نويسم که "ندا"يش شنيده شود. امروز چشمهايت را روی تمام پنجره ها می کشم؛ پرسشگر، منتظر و آزاد. تمام پنجره ها به چشمانت گشوده خواهد شد. قلبت را گرم گرم بر روی آسفالت اميرآباد خواهم کشيد؛ سرخ، سوزان، تپنده، جسور و عاشق. طوری خواهم کشيد، که هيچ گلوله ای آنرا نشکافد. اما کشيدن موهايت سخت خواهد بود؛ زيبا، رها، وحشی با رگه های سرخ. موهايت را بدست خواهرانم خواهم داد، تا پريشان و رقصان با خودشان به ميدان "انقلاب" ببرند، تا "آزادی" هم خواهيم رفت. مطمئن باش موهايت را طوری خواهم کشيد که هيچ حجابی بر آن ننشيند. همان طور انبوه و مواج تا رسالت و ستارخان و نازی آباد و پونک و جيحون برود؛ و صدايت را همانطور محکم و خشمگين خواهم نواخت؛ تا شيراز، تا اصفهان تا تبريز، تا زاهدان، تا ...؛ به وسعت آزادی تو خواهم نواخت.


بايد عجله کنم. دلم برايت تنگ شده، هر چه اين روزها بيشتر تو را همه جا می بينم، بی قرارتر می شوم. تمام بچه ها امروز منتظر تو هستند. می خواهم برای لحظه تولدت آنجا باشم، در خيابان در کنار آن "ما"يی که تو دوست داری. امروز بايد آماده باشم و آراسته. آخرين نگاه در آينه؛ همه چيز مرتب است. اما آنکه در آينه به من می نگرد؛ آزاد، منتظر و پرسشگر "تو" هستی، "ندا"ی عزيزم. تو در آيينه ی من متولد شدی. همين جا در درونم، می توانم تو را تنفس کنم. مطمئن باش به موقع سرقرارمان خواهم رسيد. بچه ها منتظر من هستند. شعار امروزمان را من نوشته ام: "می کشم، می کشم، آنکه ياورم کشت!"

اینجا یک طویله است که عبا و عمامه تن گاوها کردند

اینجا یک طویله است که عبا و عمامه تن گاوها کردند.
چون دارند شعار میدهند "ما همه احشام توییم خمینی"، گوش به فرمان توییم خمینی



آزمون هوش


عکس زیر مربوط است به:

الف: کلاس ترک اعتیاد مرکز بازپروری

ب: جلسه توجیهی اصحاب کهف پس از بیدار شدن

ج: همایش رزمی کاران دارای عنوان قهرمانی

د:افراد استثنایی با بهره هوشی پایین

ه: جمعی از اعضای مجلس محترم خبرگان

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

سازمان ملل می پاسدار وجدان بشری

اگر سازمان ملل می بایستی پاسدار وجدان بشری و نگهبان اخلاق نیک انسان و دادستان داد ستمدیده از بیداد ستمگر باشد با دبیر کلی بدون تجهیزات و ابزار لازم امکان پذیر نخاهد بود و این دستگاه عریض و طویل و پر هزینه باری از دوش جامعه های بشری نمی تواند بردارد. بدلیل ناکار آمدی و عدم قاطعیت در مواجه با بدکاری و بزه کاری پاره ای از حکومت ها ی ناقض حقوق بشر.

در یک بازی گروهی قوانینی تدوین می شود که همه ی بازیگران پای آنرا انگشت زده اند و پذیرفته اند و قرار گذاشته اند که آن قوانین را مراعات کنند. حال اگر یکی از بازیگران بد قلقی کند وکل قوانین یا بعضی از مفاد آنرا پشت گوش بیندازد و بقول معروف جر زنی بکند بر گردن سایر بازیکنان است که به یاری داور بشتابند و تذکر بدهند و اگر گوش نکرد حداقل کاری که باید بکنند اینست که پشت یخه اش را بگیرند و با اردنگ از بازی بیرونش بیندازند. ولی مشکل اینجاست که بعضی از بازیگران بخاطر منافع و بند و بست پنهانی ای که با متمرد دارند و شاید طرف اصلن به پشت گرمی آنها جرزنی می کند .دست و بالشان باز است و بقیه هم که بیشتر اوقات اکثریت هستند سر می خارانند و چانه در مشت می گیرند که چه بکنیم؟ و داور را دست تنها می گذارند .

ولی اگر قاطعیت باشد و اکثریت بخاهند که بازی را از بی قانونی و هرج و مرج نجات دهند وبازیکنان را ناچار به تبعیت از قانونی که پیش از ورود به بازی پذیرفته اند بنمایند ناچار هستند که ملاحظه کاری و رودربایستی را کنار بگذارند و به داور کمک کنند تا بازیکن خود کامه را یاسر عقل بیاورند و یا از بازی بیرون بیندازند. همین مشکل در ابعاد بزرگتر و البته پر اهمیت تر در رابطه سازمان ملل و شورای امنیت سازمان ملل با حکومت هایی که خارج از قوانین بین المللی اقدام می کنند موجود است. صدور قطعنامه های تاق یا جفت محکومیت و تحریم های هوشمند و غیر هوشمند و سرزنش و نکوهش اعمال غیر اخلاقی و غیر انسانی حکومت های خودکامه و نابکار راه بجایی نخاهد برد و دردی را دوا نخاهد کرد. بهتر است بجای وقت تلف کردن نماینده ی اینگونه حکومت ها را با گرفتن حکمی از یک دادگاه بین المللی که به شکایت ملت ها رسیدگی می کند در میان خود نپذیرد و از فشردن دست خون آلود و کثیف چنین حکومت هایی خودداری کند و آنها را به ملت هایشان حواله کند تا سرنوشتشان تعیین شود. وگرنه این شل کن و سفت کن ها و خط و نشان های نیم بند بجایی نخاهد رسید .

تاآخر دنیا شورای امنیت اعلامیه ی محکومیت صادر می کند و حکومت های دیکتاتوری و خود کامه تا آخر دنیا این اعلامیه ها را ورق پاره خاهند نامید و به شکنجه و دزدی و جنایت خود ادامه می دهند و بعضی از کشور های فرصت طلب هم برای منافع خود آشکار و پنهان به پایداری چنین حکومت هایی یاری خاهند رساند. تا این روال هست و در به همین پاشنه می چرخد حکومت هایی مانند حکومت مافیایی و کودتایی در ایران روز به روز گستاخانه تر جنایت خاهد کرد . و سازمان ملل می ماند و رسالتش در پاسداری از وجدان بشری و نگهبانی از اخلاق نیک انسانی و دادستانی داد ستمدیده از بیداد ستمگر که در انجامش ناتوان است.